رضا قلى خان ( هدايت )
360
فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )
بخانهء ماه * بخيش خانه رود و برك بيد و باده بخواه من نيز وقتى كفتهام جهى چو برزين آنكه كه دهر چون برزين * همه شراره نار است و وادى برزن زمان خامه خيش است و كاه خانه خيش * به بيد برك فكن رخت و بيد برك فكن خيك مشكى كه در آن شراب و روغن و شيره كنند انورى كفته موى بر خيك دميده ز حد تيغ زن است * تا بخلوت لب خم بر لب بنت العنب است اسدى طوسى كفته بهر سو نكون هندوئى بود پست * چه افكنده بىسر چه افكنده دست ز تن رفته خون با كل آميخته * چو خيك سيه باده زان ريخته خى مخفف خيك است چنان كه پى مخفف پيه است و در خى مرقوم شد خيلتاس جماعت نوكران و غلامان و در تاش مرقوم شد خيلخانه يعنى خاندان و دودمان سعدى كفته مكر حلال بباشد كه بندكان ملوك * ز خيل خانه رانند بينوائى را شيخ نظامى كفته هم جرس جنبيد و هم در جنبش آمد كاروان * كوچ كن زين خيلخانه سوى دار الملك جان خيم بالكسر بمعنى خود صفت و عادت عربيست چنان كه كويند بدخو و بدخيم و دژخيم اما مركبست فردوسى در ذم صفتهاى ذميمه كفته ديكر خوى بد آنكه خوانيش خيم * كه با او ندارد دل از ديو بيم ديكر بپارسى جوالى كه ريسمان آن از پنبه كهنه باشد و مثالش در لغة امين كذشت حصير و جايروب و خيم و پالان و بمعنى چرك كوشه چشم نيز آمده خنياكر بمعنى خواننده چنان كه بينا بمعنى بيننده خنيا بمعنى خواننده منوچهرى كفته فروبرده مستان سر از بيهشى * برآورده آواز خنياكران خينور بر وزن كينهور در چينور مرقوم شده و در صورت اين لغة اختلاف است و با اول مكسور و ياى معروف و نون و واو مفتوح كفتهاند بتقديم نون بر يا نيز نوشتهاند اورمزدى كفته اكر خود بهشتى و كر دوزخى است * كزارش سوى چينور پل بود و بجاى را دال آوردهاند بتقديم يا بر نون بر وزن مىرود و چينود اصح است در هر صورت بمعنى پل صراط است كه بر بالاى جهنم است و آن را زراط و سراط نيز كفتهاند و جهنم معرب كهنام است كه دوزخ باشد خيو بفتحتين بمعنى آب دهن و مرقوم شده و بعضى خيوك دانستهاند و كاف را اصلى شمردهاند بدليل آنكه خوك مخفف آن است نزارى قهستانى كفته از خشك نول درد اكر كرد مقعدت * تر كن بمال بر در كون پارهء خيوك خيوه بر وزن ميوه نام دار الملك خوارزم شاه است چنان كه در زمان سابق كركانج مشهور باور كنج قاعده آن ملك بوده اكنون خرابست و در چند سال ازين پيش از جانب شاهنشاه عهد بسفارت خوارزم مامور شده بآنديار رفتم و كفتم بردم بره خيوه اكر چند بسى رنج * آن رنج چو در خيوه رسيدم همه شد كنج و معرب آن خيوق است انجمن هشتم از فرهنك انجمنآرا در دال با الف [ نمايش دال با الف ] داب بر وزن خواب بمعنى كر و فر باشد ملا مظهر كفته كر بهبينى آنهمه دارات و داب و كيرودار * كه بامر شاه و رسم باستان آوردهاند دابويه بضم واو و فتح ياء نام ملكزادهايست از ملوك مازندران كه بعجم رسند و كيلان مركز حكمرانى او بوده و فرخان پسر او در تبرستان استقلال يافت تا نيشابور مسخر كرد معاصر بنى اميه بوده و معنى دابويه يعنى بماناد و باشد ان شاء اللّه تعالى و اين نام و لغة پهلوى تبرستانى است و هنوز نام شهر او در بلاد مازندران برجا است و دابو كويند داچك بر وزن ناوك بمعنى كوشوار است شرف شفروه در صفت اسب ممدوح كفته آن نعل كهنه كه بيفتد ز پاى آن * در كوش دختران جنان لعل داچك است داخج بر وزن ناهج چيزى است شبيه به پشم و مايل بسبزى و پر شاخ و بر شاخهاى درخت جنكلى متكوّن مىشود و به زبان تنكابنى اين نام دارد داخل و داخول بضم خاء بمعنى دركاه و صفّه كه براى نشستن مردم بر در خانه پادشاهان بسازند امير خسرو كفته شاه تا داخل بساط آراست و اندر مدح او * چون علم كشتيم بارى سوى او داخل شديم